تجربه هاي كريشنا مورتي 1
عصر يك روز پاييزي
كت قهوه اي
كلاهي كِپ در انتظار ديده شدن
سيگاري خاموش در دست .
ثانيه هاي انتظار
شال نارنجي ،
قدم ها ي ريز
خيس ِ باران
بوي خوش شامپو.
_ سلام
فكر نكرده ، بوسه ام
ندانسته ، لبخند اش
***
غروب زرد پاييز
كت قهوه اي ، كلاه كپ
سيگار خاموش
چتري با گل ها ي ريز بنفش
بوي ِ خوش شامپو
_ سلام
لبان به بوسه جمع شده ي تو
چين هاي به اخم نشسته ي او
ا = اشاره اي به گفته ي مشهور كريشنامورتي كه " خاطراتت را جايي دفن كن كه نه خود آن را پيدا كني و نه ديگري "
" به همين سادگي " از يك شروع شكوهمند وعاشقانه ميشود به يك زندگي مشنرك ِ! كليشه اي هم رسيد.

" به همين سادگي "،همسرت مي تواند در زندگيت باشد و در عين حال نباشد.
" به همين سادگي " مي شود هرز پريدن هاي مردت را ببینی و خود را به كوري و خريت زد.
" به همين سادگي " مي توان در يك بستر بود اما دو روياي جداگانه در سر داشته باشيد.
" به همين سادگي " ميشود خشمي كه از بي عرضه گي هاي خودت در زندگي زنا شويي داري با فرا فكني به بچه ات انتقال دهي ، و دست و پا چلفتي خطابش كني .
" به همين سادگي " مي توان براي هزارمين بار از كسي كه باز هم دوستش داري گول بخوري و ازتصميم بزرگت براي خارج شدن از يك زندگي يك طرفه و كسل كننده منصرف شوي .
" به همين سادگي " از دنياي شاد، رنگارنگ و بي خبري كودكي جدا مي شويم و به روز هاي زيراكسي بزرگ سالي مي رسيم.
شايد در دلت دوستت را به خاطر شجاعتش در طلاق ازهمسري كه براي هم ديگر قابل تحمل نبودند تحسين كني اما " به همين سادگي " مي تواني از خير اين مقايسه بگذري و ترجيح دهي بماني و خود شاهد باليدن بچه ت باشي .
اما
" به همين سادگي " نمي تواني نياز به يك نگاه گرم ، نيازبه حضور" ديگري " را در انديشه و افكار خويش ناديده بگيري . گر چه سال ها تلاش كرده باشي خود و خواست ها و هيجاناتت را ناديده بگيري .
ودقيقا به همين دليل است كه " به همين سادگي " نمي تواني همسايه روبرويي را كه مردي است مجرد ، نبيني وبراي دقايقي هم كه شده در سوپر ماركت محل به او درس آشپزي و مشاوره ي خريد چاي بدهي.
و باز " به همين سادگي " مي تواني فيلمي اثر گذار و تاويل پذير بسازي اگراز كارگردانان موج نوي سينماي ايران باشي !
1 ) دبير سابق يك انجمن ادبي كه هم دستي در قلم دارد و هم درمقطع كارشناسي ارشد رشته ي حقوق درس مي خواند والبته سوداي وكالت نيز دارد در يك گفت و گوي دوستانه ، يكي از اعضاي انجمن را كه خانمي جوان مي باشد و از قضا درگذشته اي نه چندان دوراز طرفداران دبير سابق بوده است به جرم اين كه به رفتارهاي آنارشيستي وغيرمنطقي آقاي دبير سابق روي خوش نشان نميدهد در حضور ساير اعضا به كتك زدن از نوع سيلي آبدارتهديد مي كند.
2) خانمي جوان ازآشنا يان ما كه ازخانواده اي ظاهرا متشخص هم مي باشد به منظور نبيه كودك 7 ساله خود از داغ كردن پا شنه ي پاي او با قاشقي كه روي شعله ي گاز آشپز خانه به خوبي سرخ شده بود استفاد كرده است .
3) با شنيدن اين ها به تخته پاره اي مانند مي شوم كه سيلاب تنا قض هر لحظه به كناره اي سنگي مي كوبدم.دو يا سه سال فبل که وب گردی می کردم در يكي از وب لاگ ها به پدیده ای برخوردم که تامل انگیزبود.
خلاصه ی مطلب عیادت اينرنتي جمع زيادي از كا ربران واهالي "نت "در قالب پست و لينك و كامنت از نويسنده ي وب لاگي بود كه دچار بيماري سرطان گرديده بود. اين باعث گرديد ازخود بپرسم " آيا واقعا انسان در دنياي جديد تنها تر شده است ؟"
با رشد جوامع جدید و جایگزینی ساختارهای مدرن فرهنگی در جوامع سنتی ،نگرانی های خاصی در زمینه ی سست شدن روابط عاطفی انسان ها و ضوابط اخلا قی حاکم بر روابط انسانی به چشم می خورد. ترس از تنهایی بیشتر آدم ها در نتیجه ی رشد فردیت مضمون اصلی این دغدغه هاست .
شواهدی نظیر گسست ارتبا طات خویشاوندی ، بی خبری رو به رشد اعضای نزدیک فامیل از یک دیگر ،تنها ماندن اعضای خانواده در برابر مشکلات و رشد بنگاه هایی نظیر خانه های سالمندان به انداره ی کافی بر این نگرانی ها دامن می زند. وجود پدیده های یاد شده سوال های جدی را پیش روی ما قرار می دهد.
- آیا پیشرفت مادی و دست یابی بشر به فن آوری های مدرن با پیشرفت آدمی در پاسخ گویی به نیازهای عاطفی و معنوی خویش در دو جهت مختلف قرار دارند؟
- آیا رسیدن به رفاه بیشتر برای جوامع بشری به قیمت از دست رفتن عواطف و هم بستگی اجتماعی خواهد بود ؟
- آیا سرنوشت ادمی تنها زیستن در زندان رفاه و تکنولو ژ ی است ؟
اما از ان جا که وجود دو جهت مخالف برای سعادت مادی و معنوی ادمی بعید به نظر می رسد و از ان جا که تجربه ی تاریخی انسان نشان می دهد که فقر مادی همواره پیام آور جهل، عقب ماندگی فرهنگی و سطحی بودن اخساسات و عواطف است . به عکس می توان امید وار بود که پیشرفت مادی و علمی ادمی نه تنها مانعی در برابر شکوفایی مهنویت و عواطف بشر نخواهد بود بلکه با کاسته شده نگرانی های جوامع از بر اورده شدن نیاز های مادی و اولیه از یک سو و دست یابی به اشکال وسیع ارتبا طات اجتماعی از سوی دیگر موجب ارتقا سطح کمی و کیفی روابط عاطفی و تبادل تجارب معنوی افراد می گردد.
رشد ابزار مدرن ارتباطاتي ازقبيل پست الكترونيكي و انواع شبكه هاي مجازي گرفته تا وسايل سهل تري نظير انواع پيام رسان ها - messenger – و s.m.s نه تنها كميت ابزار و تنوع راه هاي خروج آدمي را از انزوا و پيله ي تنهايي افزايش داده اند بلكه اين شها مت و توانايي را در انسان امروز پديد آورده است در كنار بستگي هاي جبري از قبيل انواع روابط نسبي ، هم خوني ، قوميت ، مليت و امثالهم پيو ند هاي آگاهانه و اختياري از نوع "دوستي" مبتني بر خواست ، علائق و احترام متقابل بنا نهد و اين به مثابه گسترش پهنه ي امكان انسان امروز در گسست از ارتباطات ناخواسته و روي آوردن به روابطي با عيار بالايي از اختيار و شفافيت مي باشد .
مسلما در جوامع درحال گذار كه از يك سو سازو كارهاي سنتي ، ايمنيٍ اجتماعي كمتري را نسبت به قبل براي فرد تامين مي كنند و از سوي ديگر روابط و نهادهاي مدرن نيز هنوز به درجه اي از توسعه يافتگي نرسيده اند كه بتوانند جايگزين كاملي براي ايمني از دست رفته باشند بنا بر اين در برشي از زمان كه جامعه از سنت تا تجدد را طي مي كند احساس تنهايي و انزوا ممكن است تشديد شود ليكن با توسعه و نهادينه شدن روابط مدرن آدمي طعم شيرين حفظ ارزش هاي فرديت را توام با احساس فرح بخش " با هم بودگي " اجتماعي را در تاريخ خويش تجربه مي كند.
وجود حقایق گفته شده ما را وا می دارد تا به دور از سطحی نگری نگاه ژرف تری به آنچه در حوزه ی روابط عاطفی جوامع مدرن اتفاق می افتد داشته باشیم.
ازخواب كه پا ميشي نه اين كه لبريز از شادي باشي ، نه ، خودِ شادي هستي . كوچه باغ رويا تا واقعيت را كند تر از هميشه طي مي كني . يادت مياد خسته و گسيخته به خواب رفتي . امواج خروشان خواب از خودآگاهت گذشتند و در هزار توي روحت جاري شدند . به سال ها قبل بازمي گردي . كنارت آمده ، نازكِ و جوان . شعاع ها ي مسي خورشيد گونه ها يش راهاشورزده اند . از شادي پرمي شوي درست مثل شب ها يي ازكودكي ات ، كه وقتي مي خواستيد فرداش به تهران برويد از شوق سفر تا صبح بيدار مي ماندي .
بي اختيار زمزمه مي كني :" يه شب مهتاب ماه ميا د تو خواب " و تعجب مي كني كه ديشب نيمه ي ماه رمضان بوده ومهتاب شبي. ياد اين قطعه از شعر "باغ آلبالو " اثر خسرو نخعي ميافتي:
تو خواستگاه تمام بازیهای کودکی ما هستی.
تو شرم هنوز حفظ شدهای.
تو فرار به دنیای بیغصهای.
تو شوق پریدن در استخر آب،
در یک تابستان داغی.
تو پنجرهی رو به دریای سپیدهدمی،
وقتی که خوابآلودی آن را میگشاید .
تو خستهگی چیدن یک باغ آلبالویی.
رابطه ي آدم ها با هم خيلي وقت ها مثل تاس هاي تخته نرد است تاس ها در لحظه اي از زمان تو دست بازيكني غل مي خورند، در فضا بر وجوه شش گا نه ي خويش مي غلتند ، صفحه ي تخته ميخكو بت مي كند نگاهت نا باور مي شود :
جفت 6 ، و حالا خورشيد شادي بر وجودت تا بيدن مي گيرد .
تاس ها دو باره در اختياربازيكن قرار مي گيرند ،حركت پاندولي دست آن ها را زير و رو مي كند ،به گردش مي آورد وبه ناگاه در فضا رها مي كند ا ين دفعه هر سمت تخته ميز بان يكي از تاس ها است نگاه مي كني :2 و 5 نگاهت از حيرت پر مي شود ، اين تاس ها همون تاس ها هستند؟!
